از آن جایی که بعد از انتخابات و بنا به یکسری مسایل پیش پا افتاده، استاد شجریان نزد عده ای "از ساسی مانکن هم کمتر شد" پیشنهاد میکنم "استاد ساسی مانکن" یک دعای ربنایی اجرا کنند که تلویزیون در زمان افطار اقدام به پخش آن نماید تا روزه داران عزیز در آن لحظات ملکوتی مستفیض (درست نوشتم کلمه رو!!؟) گردند... والسلام علیکم و ...
+ نوشته شده در جمعه 5 شهریور1389ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
شبها بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند چون همه آدمها خوابند...
+ نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد1389ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
با این روندی که پیش گرفته ام، تصور میکنم تا چندی دیگر در فیلم زندگی ام به عنوان نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش سیاهی لشکر انتخاب شوم... خیلی زور دارد واقعا...
+ نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
وقتی میوفتی توی یه سراشیبی تند، اصلا مهم نیست که مسیر چطوریه یا چجوری میگذرونی. فقط مهم اینه که برسی تهش...
+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
اون سال کنکور قبول نشدم. خواهرش قبول شد اونم توی یه رشته خوب تو دانشگاه صنعتی. خودش پیش دانشگاهی میخوند... پاتوقمون پنج طبقه بود و سر به سر آقای سجادی و شاهزمانی و فلانی و فلانی گذاشتن... تا اینکه رفتیم کلاس کنکور اسم نوشتیم که مثلا درس بخونیم. گه گداری کلاس رو میپیچوندیم و میرفتیم خیابون مهرداد و فوتبال... گذشت و روز امتحان رسید. صبح کله سحر پریدیم سر خیابون و بر عکس خیلی از بچه ها که با خونواده هاشون میومدن و مامان باباهاشون تا آخر امتحان پشت در واسشون نذر و نیاز میکردن با اتوبوس رفتیم سر امتحان و با همون اتوبوس برگشتیم خونه... اون سال قبول شدم ولی اون سال بعدش قبول شد. ارتباطمون کمتر شده بود اما هنوز بعضی شبا کنار پل خواجو یه چایی با هم بودیم... خواهرش لیسانسشو گرفت و رفت انگلیس...یه روز عصر زنگ زد ۷و همینطور که گریه میکرد گفت: "محمد بابام فوت کرد. میتونی کارای مسجد و ردیف کنی؟" دلم ریخت پایین. هیچوقت اینقدر شکننده ندیده بودمش... بعدا فهمیدم که پدر مادرش از هم جدا شدن و خودش و خواهرش با باباش زندگی میکردن و اینکه پدرش خیلی با خواهرش انس داشته. و احتمال دادم که پدرش از غصه دوری دخترش دق کرد و مرد... مراسم باباش تموم شد وخودش اسبابش رو جمع کرد و رفت پیش مامانش اونطرف شهر... بعضی وقتا بهمون سر میزد تا اینکه زمزمه رفتنش شروع شد... یه روز زنگ زد که من توی اتوبوسم و دارم میرم تهران فردا عازم مجارستانم و عذرخواهی کرد که نتونسته بیاد خداحافظی...
اینا چیزایی بود که ساعت یک صبح وقتی داشتم از جلوی خونه سوت و کور اردلان رد میشدم مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
عکس العمل مردم ایران بعد از افزایش قیمت بنزین از ۱۰۰ تومان به حدود ۵۰۰ - ۶۰۰ تومان و همچنین گازوئیل از ۱۷ تومان به ۷۰۰ تومان:
بریم پراید بخریم مصرفش کمتره...!!۳
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
اگه فکر میکنی از ۲ سال پیش تا الان تفاوتی که کردم اینه که سیبیل گذاشتم، کاملاً اشتباه میکنی. اصل قضیه اینه که سیبیل گذاشتم که از ۲ سال پیش تا الان، لااقل یه تفاوتی کرده باشم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
"Just Walk Away"
I know I never loved this way before
And no one else has loved me more
With you I've laughed and cried
I have lived and died
What I wouldn't do just to be with you
I know I must forget you and go on
I can't hold back my tears too long
Though life won't be the same
I've got to take the blame
And find the strenght I need to let you go
Just walk away
Just say goodbye
Don't turn around now you may see me cry
I mustn't fall apart
Or show my broken heart
Or the love I feel for you
So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away
There'll never be a moment I'll regret
I've loved you since the day we met
For all the love you gave
And all the love we made
I know I've got to find the strenght to say
Just walk away
Just say goodbye
Don't turn around now you may see me cry
I mustn't fall apart
Or show my broken heart
Or the love I feel for you
So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away
-----------------------------------
دانلود آهنگ با صدای Celine Dion
+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
اکر با کبیوردی گه یرچشب قارسی مداشته باشذ تابب کنید، نتیچه اش بهتز از این نمیشوذ...!!
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
خدا پدر و مادر این گرفتاری ها و مشکلات زندگی رو بیامرزه. انشاا... که بیشتر بشه! لااقل باعث میشه هر از چند گاهی، بعضیا به یاد بعضی دیگه بیوفتن...!!
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
هفته دولت نهم مبارک باد!
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده
بر پایه یک اتفاق واقعی
مرد وارد بانک شد. تا رسید دم باجه 7 یه دسته کاغذ گذاشت روی پیشخون. بعد رو کرد به متصدی باجه و با خجالت گفت: "ببخشید میشه شماره زنتونو بدین"...! متصدی که مشغول وارد کردن اطلاعات توی کامپیوتر بود اشاره کرد که یعنی چند لحظه صبر کن. یه نگاهی به متصدی باجه کردم و پیش خودم گفتم قدیما مردا غیرت داشتن، اما حالا چی...!!! بعد یه نگاهی به مرد انداختم و پیش خودم فکر کردم یعنی شماره زن این بابا رو واسه چی میخواد...!!
متصدی باجه وقتی از وارد کردن اعداد و ارقام و حروف فارغ شد دست کرد اون زیر و دستگاه شماره زن رو گذاشت روی پیشخون و گفت بفرمایید!
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت   توسط ذهنی به غایت ملخ زده